تبليغاتX
"غزلهای تکــــــــــراری یک دل استیجاری"

لب تر نكن به تلخی این قهوه خانه ها!

برای شما که عاشق شعر خوندنتونم و خجالت می کشم هی شعر بخوام ازتون....

یك شعر، یك بهانه ی بهتر به جای چای
یك استكان خیال مصور به جای چای

آرامش صدای تو وقتی كه می برد
ما را به خلسه های مكرر به جای چای

دیگر چه جای واهمه! در این سكوت محض
فنجانی از ترانه بیاور به جای چای

در ذهن استكان تهی از كمانچه ام
حتماً بریز یك نت دیگر به جای چای

لب تر نكن به تلخی این قهوه خانه ها
بانوی تا همیشه مكدر - به جای چای

برگشته از ملال همین روزمره گی
بگذار روی شانه ی من سر به جای چای

پلكی بزن برای من ِتشنه تر بریز
یك جفت چشم قهوه ای ِتر به جای چای

با من بنوش ای غم جامانده در دلم!
یك شعر _ یك خیال مصور _ به جای چای.

 سید حبیب نظاری

!! نوشته شده توسط پرنیان | 18:44 | یکشنبه هشتم آذر 1388 •

ت و

سومین روزه سومین ماهه سومین فصل سال دلمان به شدت سومین روزه سومین ماهه آخرین فصل سال را خواست به دلیلی کاملا محیرالعقول!

 

دلم تنگ شده ...خیلی!

این مدلی که من دارم قرآن می خونم همین هفته یه دور کامل می شه...

 

دیشب خواب دیدم اومدم دیدنت...

دیشب توی خواب تند تند قلبم زد..

دیشب توی خواب نگاهم رو از نگاهت گرفتم..

دیشب...

و صبح با خودم فکر کردم که چرا بالشم خیسه ؟ من که توی  خواب گریه نکرده بودم!

تو اصلا یادت به من هست؟

...

 

!! نوشته شده توسط پرنیان | 11:45 | سه شنبه سوم آذر 1388 •

من او

عکس روی جلد و پشت جلد کتاب "بی وتن" رو کردم wallpaper  گوشی موبایلم!

نه اینکه دلم " بی وتن " بخوات،نه!

دلم "من او " می خوات با تموم حسی که اول باری که می خوندمش بهم بخشید....

فصل آخرش با هر کلمه،هق هق گریه کردم...دلم نمی خواست تموم بشه کتاب...

چقد من دوست داشتم آدمهای " من او " را....

یعنی آقای  امیر خانی می دونند که  منتظر یه نوشته ی دیگه ازشون هستیم؟

یعنی می دونه واژه هاش یه قدرت خارق العاده ای داره که  حتی وقتی خیلی دلمون گرفته،به طرح روی جلد " من او" نگاه می کنیم و آروم می شیم؟

چند شب پیش یه آقای نویسنده توی  رادیو فرهنگ  گفتش که  امیرخانی از شاگرداش بوده...ولی گفت:همه ی کاراشو دوست نداره... من بی اختیار رادیو رو خاموش کردم و گفتم: ولی من همه ی کارهاشو دوست دارم.....همه ی کارهاشو....

بهرحال تشنه ی امیرخانی خوندنم...

"دلم تنگ و دلم تنگ دلم تنگ

خدایا کاشکی باران بیاید"

!! نوشته شده توسط پرنیان | 15:14 | دوشنبه هجدهم آبان 1388 •

یه ترانه بدون شک از افشین یدالهی...

اینم اون شعری که می خواستید:(احسان خواجه امیری خونده)

خدا ما رو برای هم نمی خواست

 فقط می خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست ،

 فقط خواست نیمه مونو دیده باشم

تموم لحظه های این تب سرد

 خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش مارو برای هم نمی خواست

 خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم ،

میبینم میری و می بینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من ،

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمی گم دلخور از تقدیر

اما تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید میرسیدیم

داره رو دست مامیمیره این عشق

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما باخبر بود

خودش مارو برای هم نمی خواست

 خودت دیدی دعامون بی اثر بود

!! نوشته شده توسط پرنیان | 16:39 | دوشنبه یازدهم آبان 1388 •

امروز آخرین روز مهر ماه 88 است....

قرار بود سه شنبه بیایم و بنویسم از خاطره ای که یک ساله شده بود برایم...

اما متاسفانه نتونستم حتی برم مدرسه،چه برسه بیام نت و خاطره بذارم واستون!

طلبتون بهرحال!

توی پرانتز بگم که:آنفلونزا نگرفتم ولی درد امونم رو برید این چند روز...اینقد سرم و آمپول زدند به من که نگو!

من یه هفته است مدرسه نرفتم...روزای اول خوشحال بودم یه جورایی! ولی الان بشدت دلم حتی برای بچه های شلوغ کلاس اول هم تنگ شده...

 

یک شنبه احتمالا  می رم مدرسه البته!

 

فعلا همین!

!! نوشته شده توسط پرنیان | 16:57 | پنجشنبه سی ام مهر 1388 •

RSS